داستان یک رویا

همه ی قصه از چند سوال شروع شد؛ آیا سرنوشت من از قبل نوشته شده؟ آیا سرنوشت انسان با قلمی جادویی در لوحی  نگاشته شده است؟ با خودم میگفتم که اگر آن قلم و لوح را بیابم حتما طور دیگری سرنوشتم را رقم خواهم زد، با همین افکار سالیانی را در پی آن قلم جادویی و لوح سرنوشتم بودم ولی بعد از گذشت مدتی متوجه شدم نه لوحی وجود دارد و نه قلمی آری من عمری در پی هیچ رفته بودم در این حال بود که به آسمان نگاه کردم و حقیقت را فهمیدم و متوجه شدم هیچ قدرتی بالاتر از الله نیست و خداوند قادر مطلق است و از همه مهم تر ما هم از او هستیم آری خداوندی که در ماست قادر به تغییر همه چیز است. از آن سالها خیلی میگذرد و من از آن زمان تا به حال زندگی ام را همچون معماری زبر دست ساخته ام و حال تمام آنچه لازمه ی موفقیت و ثروتمند شدن است را در چارچوبی کاربردی و عملی در اختیار شما خواهم گذارد.به ندای من گوش فرا دهید و به آموزه هایم عمل کنید به شما اطمینان میدهم، موفقیت و ثروت کوچکترین دستاوردتان خواهد شد.

موفقیت سرنوشت من و توست.”علیرضا محمدی”

سوالات متداول

تمام سعی ما بر این است شیوه های موفقیت و دستیابی به ثروت را به صورت کاملا کاربردی و به دور از شعار آموزش دهیم ما با کوله باری از تجربه در کنارتان خواهیم بود.
بخش عمده ای از محتوای وبسایت و فعالیت های آن بدون پرداخت هزینه ای قابل استفاده برای عموم است، اما برخی از محصولات و خدمات شامل هزینه هایی میباشد برای مشاهده دوره های ما میتوانید از فروشگاه ما دیدن کنید.
رسیدن به موفقیت نیازمند یادگیری اصول و مبانی مختلفی میباشد که این اصول مبانی به هیچ وجه ذاتی و ارثی نیستند و میبایست هر فرد برای درست طی کردن مسیر موفقیتش حتما این اصول را آموزش ببیند و به آنها عمل کند تا بتواند سرنوشت دلخواه خود را رقم بزند.البته ما در این راه در کنارتان خواهیم بود و میتوانید روی ما حساب کنید.
ما برعکس تمامی وبسایت های موجود میخواهیم شیوه های موفقیت و کسب ثروت را به صورت کاملا "کاربردی و عملی" به شما آموزش دهیم.از این رو دوره های ارائه شده توسط ما کاملا عملی و کاربردی خواهند بود.
بله.شما هزینه میکنید و حق شما است که همواره از پشتیبانی و مشاوره تیم ما استفاده کنید،ما برای موفقیت شما از هیچ کمکی دریغ نخواهیم کرد.

در این کتاب داستان چهار شخصیت خیالی ترسیم شده اند.موش ها: «اسنیف» و «اسکوری» و آدم کوچولوها، «هم» و «هاو» . این چهار شخصیت برای نشان دادن قسمت های ساده و پیچیده درون ما، بدون توجه به سن، نژاد یا ملیت، در نظر گرفته شده اند.ما، گاهی اوقات ممکن است مثل اسنیف عمل کنیم، که تغییرات را زود بو می کشد; یا مثل اسکوری که به سرعت وارد عمل می شود. گاه مانند «هم» می شویم، که با انکار تغییرات در برابر آنها می ایستد، چرا که می ترسد به طرف چیزی بدتر کشیده شود. یا مثل «هاو» که یاد می گیرد وقتی شرایط او را به طرف چیز بهتری راهنمایی می کند، خود را با آن تغییر وفق دهد.

خلاصه کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد:

بیشتر برای دل خودم
روزی روزگاری در سرزمینی دور دست، چهار شخصیت کوچولو زندگی می‌کردند. آنها در جستجوی پنیر برای خوردن و لذت بردن، در یک هزار تو به این سو و آن سو می‌دویدند.
دو تا از آنها موش‌هایی بودند به نام‌های اسنیف و اسکری و دوتای دیگر آدم‌هایی به اسم “هم” و “ها” بودند، اما ظاهر و رفتارشان بسیار شبیه مردم امروزی و عادی بود.
هر روز صبح همه آنها لباس‌های ورزشی‌شان را می‌پوشیدند، کفش‌های کتانی‌شان را به پا می‌کردند و از خانه‌های کوچک‌شان بیرون می‌آمدند و به سرعت در جستجوی پنیر دلخواه‌شان، داخل هزار تو می‌شدند. یک روز آنها همگی در انتهای یکی از راهروها در ایستگاه پ پنیر مورد نظرشان را پیدا کردند. پس از آن هر روز صبح موش‌ها و آدم کوچولوها لباس‌های ورزشی‌شان را می‌پوشیدند و به طرف ایستگاه پنیر حرکت می‌کردند.
بعد از مدتی آدم کوچولوها برنامه روزانه‌ی متفاوتی را در پیش گرفتند. آنها کمی دیرتر حرکت می‌کردند. چراکه از محل پنیر آگاه بودند و راه رسیدن به آن را می‌شناختند. آنها به این فکر نمی‌کردند که پنیر از کجا آمده، یا چه کسی آن را آنجا گذاشته است. فرض را بر این گذاشته بودند که پنیر همیشه آنجا خواهد بود. آنها از اینکه دیگر پنیرشان را پیدا کرده بودند، احساس رضایت می‌کردند.
آدم کوچولوها احساس رضایت و خوشحالی می‌کردند و فکر می‌کردند دیگر تأمین هستند. طولی نکشید که “هم” و “ها” پنیری را که در ایستگاه پنیر پیدا کرده بودند از آن خود فرض می‌کردند. آنها می‌گفتند این پنیر حق ماست، مسلماً ما برای بدست آوردن آن خیلی تلاش کرده‌ایم. این وضع مدت نسبتاً طولانی ادامه داشت.
یک روز صبح پس از رسیدن به ایستگاه پنیر پ متوجه شدند که در آنجا دیگر پنیری وجود ندارد. اسنیف و اسکری از آنجایی که از پیش متوجه شده بودند پنیر هر روز کوچک‌تر می‌شود تعجبی نکردند. آنها برای این موضوع اجتناب‌ناپذیر آماده بودند و به طور غریزی می‌دانستند که چه باید کرد. موش‌ها اوضاع را زیاد تجزیه و تحلیل نکردند. برای موش‌ها مسئله و جواب هر دو ساده بود. وضعیت ایستگاه پنیر تغییر کرده بود، لذا آنها هم باید تغییر می‌کردند.
اما رو به رو شدن با این وضعیت برای آدم کوچولو‌ها قابل تحمل نبود. آنها نمی‌خواستند که بفهمند ذخیره پنیر به تدریج کم شده، بلکه اعتقاد داشتند پنیر به طور ناگهانی برداشته شده است.
آنها هر روز به ایستگاه پنیر قبلی می‌رفتند و پنیری پیدا نمی‌کردند. نگران و مأیوس به خانه‌ باز می‌گشتند. آنها سعی می‌کردند آنچه را که داشت اتفاق می‌افتاد انکار کنند. از طرف دیگر، هر روز خوابیدن برایشان مشکل‌تر می‌شد، انرژی‌شان کاهش می‌یافت و رفته رفته‌ عصبی‌تر می‌شدند. آنها معتقد بودند اگر تلاش کنند متوجه می‌شوند که هیچ‌چیز واقعاً تغییر نکرده و پنیر احتمالاً در همین نزدیکی‌هاست.
“ها” پیشنهاد کرد: شاید ما باید دست از این همه تجزیه و تحلیل برداریم و فقط برویم و پنیر جدیدی پیدا کنیم.
– نه! ما فقط باید اینجا بنشینیم و ببینیم چه می‌شود. دیر یا زود آنها مجبورند که پنیر را برگردانند.
– مثل اینکه اصلا نمی‌خواهی بفهمی، من هم نمی‌خواستم بفهمم. اما حالا پی بردم که آنها هرگز قصد ندارند پنیر را برگردانند، وقت آن رسیده که ما پنیر جدیدی پیدا کنیم.
– اما اگر بیرون از اینجا اصلا پنیری نباشد چه؟ یا اگر باشد و تو آن را پیدا نکنی چه خواهد شد؟
– کجا بیشتر احتمال دارد بتوانم پنیر پیدا کنم، این جا که مطمئنم پنیری وجود ندارد یا در هزار تو که امکان دارد پنیر وجود داشته باشد؟!
بعد از آن تصمیم گرفتند که بر ترس‌شان غلبه کنند، پنیر قدیمی که از دست‌شان رفته را رها کنند، حتی به این جدایی هم فکر نکنند و در هزار تو دنبال پنیر دیگری بگردند. بعد از آن با سختی زیاد پنیر به مراتب بهتری پیدا کردند.
تغییر اتفاق می‌افتد.
آنها دائماً پنیر را جابجا می‌کنند.
انتظار تغییر را داشته باشید.
آماده جابجا شدن پنیر باشید.
تغییر را کنترل کنید.
پنیر را دائماً بو کنید، آنقدر که بفهمید چه وقت دارد کهنه می‌شود.
خودتان را به سرعت با تغییر تطبیق دهید.
هر چه سریع‌تر پنیر کهنه را رها کنید، زودتر می‌توانید از پنیر تازه لذت ببرید.
تغییر کنید.
با پنیر حرکت کنید.
از تغییر لذت ببرید.
از ماجراجویی و از مزه پنیر تازه لذت ببرید.
همیشه آماده تغییر سریع باشید و هر بار از آن لذت ببرید.
آنها دائما پنیر را جابجا می‌کنند.
توسط | ۱۳۹۶-۱۱-۵ ۱۹:۵۶:۲۱ +۰۰:۰۰ بهمن ۵ام, ۱۳۹۶|معرفی کتاب, موفقیت|بدون ديدگاه

ثبت ديدگاه

سیزده − 3 =